خداوندا ؟! مرگ را هم دریغ می کنی؟ چه می شد اختیارش را بدستم می دادی تا هرگاه قلبم گنجایش دردهای زمانه را نداشت به سویت باز می گشتم و در آغوش امن تو جای می گرفتم…
خداوندا؟! چه می کنی؟! کمی هم پایین بیا و در میان مردم باش ، بیا تا درد و رنج و سختی تو را نیز خسته کند،بیا تا غم نان،تعفن شهوت و سوز عشق از تو نیز موجودی سرگردان و درمانده بسازد
خداوندا؟! کجایی؟ بیا تا کمی کنارم بنشینی…بیا و از سرودهای بهشت چندی بخوان،بیا ! از رفاقت کم نخواهم گذاشت…
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:12  توسط حامد
|
شاعر ! تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت
تو را با آن دریده سینه عرفان کسی نشناخـت...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:59  توسط حامد
|
عشق؟ نیست! دوست داشتن؟ نیست! دلبستگی؟علاقه ؟ این ها هم نیست!
نمی دانم چیست این حس جذاب و روح بخش که این کلمات پوچ را توان ادای دیــن این حس شیرین نیست...حس شیرین تو را داشتن...
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:11  توسط حامد
|
ای سلطان خوبرویان جهان،ای همه هستی ام،ای جان جانان
عشق نمی پوسد،نمی میرد،نمی خشکد،سرد نمی شود،عشق را تاریخ انقضایی نیست!
خواهد جوشید،تا به ابد!
می خواهی بدانی تا کی دوستت دارم؟ ای پادشاه!فرمان اسارت شما ابدی ست و من تا به قیامت در بند عشق شما خواهم بود و چه خوش اسارتیست...
تا به قیامت؟! آه...
روزی که به یک صیحه ی اسرافیل سر از خاک بردارم و نزد معبود خویش حاضر شوم نه بهشت از وی طلب کنم و نه هرچه در آن است که
صحبت حور نخواهم که بود عین قصور با خــــــــــــیال تو اگر با دگری پروازم...
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 18:30  توسط حامد
|
در نظر بازی ما بیخبــــــران حیرانند – من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودنـــــد ولی – عشق داند که دراین دایره سرگردانند
*
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست – ماه وخورشید همین آینه می گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا – ما همه بنـده و این قوم خداودانند
*
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم- آه اگر خرقه صـــوفی به گرو نستانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ – عشقبازانِ چنین مستحق هجرانند
*
مگرم چَشم سیاه تو بیاموزد کار- ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر بنزهتگه ارواح برد بوی تو باد- عقل و جان گوهر هستی به نثـــار افشانند
*
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد؟- دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان – بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:53  توسط حامد
|
نخوان! نمی خواهم بخوانی.نمی خواهم ترکیب کلمات جملاتی را به دست دهد که فقط خوانده می شوند...حس کن! آری،باید حس کنی که چه می گویم.اینها زنده اند و از عمیقترین دریاهای احساس و شور انگیز ترین جلوه های هنر دستچین شده اند تا با گوشنواز ترین ترانه های عاشقی همراه شوند و به پیشگاه تو – سپید بخت ترین معشوق تاریخ – تقدیم شوند...
سالها بود در خلسه رویاهای شبانه فروغی تابان در برابرم جلوه می نمود،سراسر نور بود،روشن،خورشیدی درمیان داشت و من خیره خیره،چون پروانه ای که جز کانون شعله ی شمع هیچ نمی بیند و بی پروا خود را به آن میزند پیش می رفتم تا شاید صورت خورشید را که در پرتوهای زر اندود گم و مبهم به نظر می رسید به درستی دریابم.دریغا که چون نزدیک می شدم صورت محبوب من دور و ناپدید می شد... از آن پس شب بود و من و حسرت روی محبوب...
روزگار چنان سخت می گذشت و خاطره صورت محبوب در عمق جانم می افروخت و چون سر گشته ای که از احوال خود بی خبر در میان کسان به دنبال هیچ می گردد به مقصدی نامعلوم کشیده می شدم...
ناگهان...ناگهان! آه خدای من در میان نگاههای سرد و غریب چه می بینم؟! رویاست یا حقیقت؟چشمانم برقی زد، زمان و مکان در هم پیچید،آتشی در دلم زبانه می کشید...صبر کن!من او را می شناسم،من او را پیش از این دیده ام.آری همان است،همان صورت محبوب من، او اینجاست برابر من...چشمانش هنوز می درخشد،لبخندش را ببین! چه زیباست وقتی کشیده می شود و چه هماهنگ است با حرکات موزون ابروان رقصنده اش.گل های گونه هاش به همان سرخی دو پاره ی لبهای کوچکش است و بینی نانجیبش که دلهای سخت را چه آسان رام می کند...آه خدای من، من به نیک بختی به بهشت رفته ام یا او به تصادف در زمین راه گم کرده است؟!...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:44  توسط حامد
|
چه خوش آهنگ ست صدای سکوت...
او اینجاست و به من گوش می دهد.او هیچ نمی گوید.خاموش ِ خاموش !
و من اما غوغایی به پا کردم،با هیجان برایش حرف می زنم، گاهی پرخاش می کنم، بغضم می ترکد. اما او آرامم می کند،سرم را بالا می گیرد،اشکهایم را پاک میکند و لبخندی می زند.
دستان نوازشگرش غرق شادی ام می کند
وای چه قدر شیرین است،
مست می کندم...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:13  توسط حامد
|
چیزهایی هست که باید بگویی ... اگر بشود ... اگر بگذارند...
چیزهایی که ذره ذره جسمت را روحت را می خورند
چیزهایی که قطره قطره از منبع خود می چکند تا یک قندیل سفت و بد قلق - درست سر راه تو- ایجاد کنند.
والبته
چیزهایی هم هست که جور دیگری است . از جنس دیگری است. از جنس رویاست
آنها را هم باید بگویی.اگر بشود...اگر بگذارند...
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط حامد
|